۱۳۹۲ شهریور ۲۳, شنبه

جنگ جنگ تا پيروزي!


از خونه زدم بيرون. نسيم خنك پاييزي مي وزيد. بعد از اون همه گرما كشيدن توي تابستون اين نسيم پاييزي حس خيلي خوبي بهم ميده. رفتم سمت ايستگاه تاكسي هاي خطي. راننده رو ميشناختم. تقريبا تمام راننده هاي اين خط رو ميشناسم. خيلي وقته كه مسافرشونم.
توي تاكسي كسي حرفي نمي زد، راديو داشت اخبار پخش ميکرد. گوينده خبر با هيجان از بحران سوريه و جنگ مي گفت. راننده راديو رو با عصبانيت خاموش كرد و گفت: " اي بابا اينا چرا نميخوان دست از اين جنگ جنگ كردنشون بردارن؟" پرسيدم " اينا يعني كيا؟ آمريكا و انگليس ؟" راننده گفت:" خانوم من چيكار دارم به كار آمريكا و انگليس. من اينا رو ميگم و با دست به نقاشي رهبران انقلاب روي ديوار يكي از ساختمانهاي خيابون اشاره كرد. خانوم اينا اينقدر ببخشيدا ببخشيدا چوب تو ( يه لحظه با خودم گفتم نكنه راننده حرف نامربوطي بزنه) لونه مار مي كنن ( و درست در اين يكي لحظه خيالم راحت شد!) كه مار بياد بيرون و نيششون بزنه. خانومي كه در صندلي عقب نشسته بود گفت:" پدر جان حوصله داري شما هم اول صبحي. جنگ بشه، اصلا چه فرقي مي كنه ما كه ديگه بدبخت تر از اين نمي شيم" راننده گفت:" دخترم شما جنگ نديد كه اينجوري فكر مي كني، جوون دسته گل پرپر شده نديدي. خدا نكنه جنگ بشه" . يكي از آقايان گفت: " اين دولتها كلي اسلحه دارن تو انباراشون ميخوان يه جنگ جهاني راه بندازن پول به جيب بزنن." خواستم حرفي بزنم ولي راننده پيش دستي كرد و گفت: اينا هيچ وقت بچه شون، پاره جيگرشون خط مقدم نبوده كه بفهمن جنگ جنگ تا پيروزي يعني چي!
راننده هنوز حرفش تموم نشده بود كه من به مقصد رسيدم و پياده شدم. 
                                                       یاسمن تاشپور                 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر